العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )
349
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )
خونخواهى امام حسين و يارانش دعوت ميكرد و آنان را بر عليه يزيد وادار مينمود . ولى هنگامى كه يزيد هلاك شد ابن زبير از اين منظور اعراض كرد و معلوم شد كه وى خواهان سلطنت بود براى خود ، نه خونخواهى امام حسين ! ! مدائنى مينگارد : موقعى كه مختار نزد ابن زبير رفت و به منظور خود نرسيد پس از اينكه دو شعر خواند از مكه معظمه خارج و متوجه كوفه گرديد . او در بين راه به هانى ابن ابو حيهء وداعى برخورد كرد و از اوضاع اهل كوفه جويا شد . هانى گفت : اگر يك رجل باشد كه اهل كوفه را جمع آورى كند ميتواند زمين را بوسيلهء آنان تصاحب نمايد . مختار گفت : به خدا قسم منم كه آنان را براى احقاق حق جمع خواهم كرد و سوارانى را كه بر دين باطل هستند بوسيلهء ايشان از پاى در مياورم و به واسطهء آنان هر شخص جبار و با عنادى را به قتل ميرسانم ان شاء اللَّه ! و لا قوة الا باللَّه ! سپس مختار از هانى جويا شد آيا سليمان بن صرد متوجه قتال كفار شده است يا نه ؟ گفت : نه . ولى عازم اين عمل بودند . بعدا مختار حركت كرد تا در روز جمعه به شهر حيره رسيد . پياده شد ، غسل كرد ، لباسهاى خود را پوشيد ، شمشير خود را حمايل نمود ، بر اسب خود سوار و در بين روز وارد كوفه شد . به مسجد هر قبيله و مجالس و انجمن هر محلهاى كه ميرسيد توقف و سلام ميكرد و ميگفت : مژده باد شما را بفرج و نجات . من آن طور نزد شما آمدهام كه دوست داريد . من بر فاسقين مسلط هستم . من خون اهل بيت پيغمبر خدا را مطالبه ميكنم . سپس مختار وارد مسجد جامع شد و نماز خواند و ديد كه مردم متوجه وى شدهاند و به يك ديگر ميگويند : اين مرد مختار است كه براى امر مهمى آمده است . اميدواريم كه بوسيلهء او راه و فرجى نصيب ما شود . پس از اين جريان از مسجد خارج و وارد خانهء خود شد كه در قديم معروف بود به خانه سالم بن مسيب . بعدا بسراغ بزرگان شيعه فرستاد و به آنان گفت : من از طرف محمّد بن حنفيه براى خونخواهى اهل بيت آمدهام . اين يك امرى است كه شما را خوشحال و دشمنان